|
یک شنبه 20 اسفند 1391برچسب:, :: 19:14 :: نويسنده : الی
یه روز ما امتحان فلسفه داشتیم درسی که من اصلا خوشم نمیاد همون روزم برای یه همایشی که خودمون میزبانش بودیم مجبور شدیم بریم همایشه خب ما از صب تا ساعت 11 یا 12 تو سالن همایش بودیم وگفتیم آخ جون امتحان پرید و البته همون مقدار اندکی که درس خونده بودیم از ذهنمون پرید خلاصه ظهر شد و اومدیم مدرسه معلممون گف خب بچه ها بیاید تو کلاس امتحانتونو بدید ما همه هنگ کردیم کلی خواهش وتمنا که خانوم امتحانو فردا بگیرید(چون فرداهم باهاشون کلاس داشتیم) گف باشه... ماهم خوشحالو خندان رفتیم وسایلامونو جمع کنیم که راهیه خونه شیم که یدفعه دیدیم معلممون عصبانیه میگه بیاید امتحانتو بدید(بعدا فهمیدیم با مدیر دعواش شده بود خب چرا سر ما خالی میکنی؟؟؟؟؟؟) بعد ماهم فکرکردیم که چی کنیم یهو یه فکر پلیدی به ذهنمون رسید(فک کنم من پیشنهاد دادم) گفتیم که همه برگه هارو سفید بدیم خلاصه رفتیم همین کارم کردیم وقتی معلممون برگه ها رو گرفت دید همه سفیدن گریه کرد گف دیگه سر کلاستون نمیام.بعدش مدیرمون کلی دعوامون کرد(خب تقصیر خودش بود) خلاصه معلممون دو سه جلسه نیومد سر کلاس بعد وقتیم که اومد به بچه ها گف از رو درس بخونید تا آخر کتابو فقط روخونی کردیم ولی بعدا ازش عذر خواهی کردیم یه عالممممه و روز معلم براش هدیه خریدیم. ولی بذارید راستشو بگم اون روز ما خوشحال شدیم که هم امتحان فلسفه ندادیم هم دیگه کلاس فلسفه نداریم
نظرات شما عزیزان:
آخی یادش بخیر اون روزخیلی خوش گذشت،خوشم اومد هیچکدوممونم عذاب وجدان نگرفتیم.
ولی آخرشم فکنم ما رو نبخشید...حیف پاسخ:ولی مهم این بود . امتحانمون پرید!! ایشالله ک بخشیده
اهاااااا
یادمه! چقد مزه میده حرص دادن معلم! پاسخ:اره یادته؟؟! خیللللللللللللی فاز میده ![]()
![]() |